تبليغاتX
...یکی بود ، یکی نبود

...یکی بود ، یکی نبود

...

یه روز یه تابلو می زنم سر در جهان با این مضمون :

حسرت و انتظار ممنوع ! شما موظف هستید در زمان حال زندگی کنید و از زندگی لذت ببرید...!!!!

برای شادی نیاز به هیچ چیز نیست جز خواستن... همیچنین برای آزاده بودن... و همینطور عشق و محبت و دوستی... این که دیگه این همه دور خود چرخیدن نداره!... !!!!

یه دیوونه رو فقط دیوونه ها می فهمن... مابقی همش قضاوت ابلهانست... !!!!

از نفهمیده شدنت ناراحت نشو، چون هنوز خودتم نفهمیدی... مگه دنیای ما جز نا فهمیه؟... کی فمیده و فهمیده شده که تو دومیش باشی؟... !!!! سوت بزن و ساده بگذر...

از کاه ،کوه ساختن کار ساده ایه... اگه میخوای موفق باشی و الگو قرار بگیری و تو ذهنا جاری شی، از کوه ،کاه بساز...


پی نوشت ۱ : سلام و درود... ما اومدیم... من و خودم...

پی نوشت ۲: دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت : آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 23:42  توسط غزاله  | 

...

تلوزیون رو روشن کردم، چه برنامه ای بود نمی دونم ولی خانومی داشت می گفت : بالاخره به سزای اعمالش باید می رسید... اما اگه زودتر پیگیری می کردن شاید میشد جلو این فاجعه رو زودتر گرفت...

کنجکاو شدم ببینم قضیه چیه؟... کی چه کرده؟... سزای عمل چیه؟... فاجعه کدومه؟... بعد یه چند صحنه از دادگاه پسری رو نشون داد... دست و پا شکسته گیرم اومد که انگار دختری با دو پسر دوست بوده و دو پسر سر دختر دعواشون میشه و یکی، دیگری رو میکشه... پسری که مرتکب قتل شده بود گفت : حرفی برای گفتن ندارم فقط امیدوارم خانواده مقتول بتونن من رو ببخشن...

فکر کردم ای بابا... باز یه قتل دیگه... سر چی و چرا مهم نیست، مهم خون ریخته شدست...

بعد نشون داد پسر قاتل رو در ملا عام میخوان دار بزنن که، مثلا درس عبرتی باشد برای دیگران... پسره نعره هایی از ته دل میکشید و تقلایی میکرد که دل سنگ با همه سختیش به حالش میسوخت ، دل آدمیزاد نه...بعد بی تابی و گریه پدر و مادرش رو نشون داد...

جمعیت زیادی اومده بود برای تماشا... جمعیتی که تو چهره هاشون بی تفاوتی موج میزد...

بعد مصاحبه با مردم پخش شد:

-          عالی بود... خیلی خوب بود... مردم عبرت میگیرند...

-          باید از قوه قضاییه نهایت تشکر رو کرد

-          جوونامون عبرت میگیرن تا دیگه از این کارا نکنن...

-          خدا رو شکر قوه قضاییه سریع عمل کرد و طی مدت کمی ماجرا رو جمع کرد...

-          خیلی خوب بود...

تو قیافه هیچ کدوم از این آدما که تو نظر و عقیده خودشون اومده بودن به سزای عمل رسیدن مجرمی رو نگاه کنن، هیچ اثری از تاسف و ناراحتی نبود...

انگار نه انگار که یه آدم پیش چشمشون دست و پا زد و جون داد... انگار داد اون آدم رو نشنیدن... گریه های معصوم پدر و مادرش رو ندیدن... همه لبخند میزدن...

همه انگار از سینما اومده بودن و داشتن فیلیمی رو تجزیه و تحلیل می کردن...

عالی بود؟... ینی دیدن مرگ یه آدم و دیدن زجر و التماس یه آدم، عالیه؟...

اصلا قصدم توجیه قاتل نیست... نمیخوام بگم اعدام خوب یا بد؟...

حرف من حرف آدمیته... حرف من اینه که دیدن خون برامون لذته... حرف من اینه دیدن ذره ذره جون دادن آدم، برامون تفریح خوبیه... حرف من سنگدلیه...

من اون آدمایی رو منظورمه که، با لذت مرگی رو تماشا میکردن...

منظورم خون دوستیه...

هرچقدر هم آدمی که جلومون جون میده بد طینت... پست و فاسد باشه، باز، آدمه... باز دیدن التماسش دیگ رحم و شفقتمون رو باید به جوش بیاره... باید پامون رو بلرزونه... اما نه...

شادمون میکنه... راضیمون میکنه... سرگرممون میکنه...

چمون شده؟... چرا انقدر سنگدل شدیم؟... بی رحم شدیم؟... چه بلایی سرمون اومده که به حکم قضاوت، سخت شدیم؟...

یاد پست راز افتادم... شاید از همون گوسفند سر بریدنه و لذت بردن از خون باشه... شاید از همین اتفاقای کوچیک شروع شد و ما رو تبدیل کرد به یه آدم خشن و خون دوست...

یاد دوست افتادم که: کله گنجشکی رو زنده کند تا گوشتش رو کباب کنه بخوره...

شاید از همین جا شروع شد...

از موقعی که دعوا دیدیم بجای پا درمیونی منطقی،  اصلا، گذشتن... با لذت تموم وایسادیم نگاه کردیم....

از همن خرده اتفاقا... از همین جا بود؟...

چه بلایی سرمون اومده؟... چرا انقدر وحشی شدیم؟...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 21:24  توسط غزاله  | 

از رنجی که می بریم!

هر چی بیشتر میگردم، کمتر به عدالت می رسم... کمتر نه... شاید دیگه اصلا...

چه تو زندگی آدما و چه ...

واسه همینه که شاکیم...

نفرستم پی حکمت که... نخیر جانم... بنظرم اگه قرار بود نفهمم و هرچی نافهمیده بود رو زد پا حکمت؛میخوام شجاع باشم بگم : اومدنمون احمقانست... یه مشت نفهم اومدیم که نفهمیم و بیخودی زندگی کنیم و بعدش خداحافظ... اصلن میشه گفت زندگی؟...

خب چه کاریه؟... دیگه واسه چی عقل داریم؟...

راستش رو بخوای می خوام یه چیزی بگم که شاید خوشت نیاد... ولی چه خوشت بیاد چه خوشت نیاد می گم: من دنیای خدا رو با همه نفهمی و حکمتش قبول ندارم... نه همش رو... جبرش رو...

این همه قربانی؟... چرا؟...

میگی رنج آدم به قدره کفرشه؟... باشه قبول ما کافر... ما داغون... ما بد... دیگه چرا بچه ها؟...

میگی اونا تاوان اشتباه پدر و مادرن؟... وسیلن برای آزمایش ما؟... رسالتش زجر کشیدنه؟... خدا بیشتر دوستش داره که اینجوره و بعد مرگ؟...

میگم : هرچی بیشتر میگی، بیشتر داغونم می کنی!... اینا همش جبره... ظلمه... نه عزیز دل من...

دنیای کثیفیه... وقیحه... وحشیه... این همه ذره ذره آب شدن؟...

دیگه رابطه علت و معلولی هم سرم نمیشه...

 


پی نوشت : مرتضی، قیام نفهمیده قشنگه؟... ینی این همه زشتی برای همت و تلاش من (نوعی) که قشنگش کنه؟... اینم آخه ظلمه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 13:58  توسط غزاله  | 

رهایی سلام....

بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم فکر کردم. اگر نوار زندگیمو برمیگردوندی فقط یه چیز میدیدی:خلا فکر...

وقتی باید رها کنی، گیر میکنی و فرو میری. بیشتر و بیشتر. همه ی زندگیتو این فکر تحت شعاع قرار میده که: یعنی چی؟ چی شد که اینجوری شد؟

تصمیم میگیری تغییر بدی: موقعیت، فکر، رفتار، دیگران، نظرشون.

با خودت هم می گی که تغییر جزئی از زندگیه. بعد شک! میکنی که مگه میدونی زندگی چیه که بدونی چی جزئی از اونه؟؟؟!!!

به همین خاطره که از تغییرا جوابی نمیگیری. شک!!! به همه چی....

ده قدم برمیداری در جهتی که باید ولی یک قدم هم به سمتت برداشته نمیشه. تلاش،سعی، تلاش، سعی، درگیری، درگیری،درگیری.....

آخرش دو دستت رو میگیری بالا و میگی: تسلیم!   بعد یادت میاد که جمله ی روی لبات این بوده:

                                                                                DONT GIVE UP

بالاخره باید تصمیم گرفت به جای این همه فکر و درگیری فکری.........

تصمیم گرفتم رها کنم، رها بشم... هرچه پیش آید خوش آید بزار زندگی تورو به جلو ببرد....

فقط بزار یه عکس یادگاری بگیرم از لبخند همیشگی روی لبات. این باید تا ابد ماندگار بماند.....


پ.ن: گفت همش به خاطره نشناختنه! راست میگفت.

پ.ن: احساس خوبی دارم این روزها به زندگی. زندگی میکنم لحظه هارو.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 19:59  توسط سمیرا  | 

1 2 3 قصه شروع شد!...

یه سوال ؟

                                 این رو از خودت بپرس : هدف از آفرینش من چی بود؟ (من نه خودت!)

                آقا سادش میشه برای چی آفریده شدی؟...

      واضح ترش این که رسالتت رو درک کردی؟...

اصن به این که رو دوش همه ما آدما رسالتی گذاشته شده اعتقاد داری جانم؟...

اگه داری که هیچ بشین بهش فک کن... اگه نداری معتقد شو بعد بشین بهش فک کن!!!!!


پی نوشت ۱: فردریش نیچه :  با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و والا می شود. انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند...

پی نوشت ۲: اگه نخندیم چی کار کنیم ؟ هان؟!!!...

پی نوشت ۳: یه روز خوب میاد... دلم روشن که میاد... نه که فک کنی الان روزا خوب نیستا... نه... یه روز مافوق خوب میاد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 21:46  توسط غزاله  | 

آینده...

استاد سر کلاس پرسید : کی از الان میدونه میخواد در آینده چه کاره شه؟ اصلا کسی از الان قدمی برای آینده برداشته؟... کسی برنامه ریزی کرده؟...

منظور استاد شغل بود...

تنها 3 نفر از کل کلاس دست بالا بردن و ادعا کردن میدونن میخوان چه کاره شن... برای آینده برنامه دارن...

که از اون 3 نفر، دو نفر که با هم دوست بودن، از روی شوخی و خنده گفتن میخوان برن تو کار بورس و بورس رو تکون بدن... بی اونکه حتی از بورس چیزی بدونن...

به خودم رجوع کردم... دیدم نخیر... هیچی...

من فقط تو لحظه زندگی کردم...

جز برنامه ریزی جبری یا تفریحی برای آینده نزدیک روزهام، هیچ برنامه آینده ای وجود نداره...

یاد حرف دوستم میفتم که میگه : نمیشه برای آینده برنامه ریزی کرد، پیش بینی آینده اشتباه از آب در میاد... ما اگه لحظه رو درست زندگی کنیم و قدمامون رو  تو زمان حال برداریم آینده هم شکل میگیره...

من نداشتم... ندارم... همیشه تو حال بودم... آره... گاهی شده تو گذشته گیر کردم و خاطره یدک کشیدم... اما تو آینده نبودم...

در نظرم میاد برای آینده جز با رویا بافی نمیشه فکر کرد...

هر چی بوده رویا بوده که حتی از نقش خودم تو تحققش مطمئن نیستم...

واقعا میشه؟...

این که من بگم زندگی غزاله، تو آینده این ال میشه و بل میشه ... اینجور میشه و اونجور میشه؟...

یکی دیگه از دوستام می گفت آدم از 1 ثایه دیگش خبر نداره چی پیش میاد، چه برسه به این که بخواد برنامه بچینه برای آینده!...

اصلن اگه برنامه ای داشتیم و آینده رو پیش بینی کردیم... اگه نشد؟... اگه مغایرت داشت؟... تاثیرش روی آدم چیه؟...

کدوم بهتره؟.. برای آینده برنامه ریزی کردن و با فکر آینده بودن؟... یا... تو لحظه زندگی کردن و تنها به همون برنامه چینی برای روزهای آینده نزدیک مثل فردا،یک هفته دیگه و یک ماه دیگه بسنده کنیم؟...

حد وسطی هست بین این دو؟...


 پی نوشت : سلام بچه ها...

 پی نوشت ۲: آینده که هیچ، فردا هم هیچ، یکی ساعت دیگه هم برام مبهمه... !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 19:0  توسط غزاله  | 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟


پ.ن: نمیدونم ماله کیه! دیدم قشنگه گذاشتمش.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 12:48  توسط سمیرا  | 

...

ساعت 3 صبح بود... خوابم نمی برد...  نمی شد چراغ روشن کنم و کتاب بخونم... حوصله عواقبش رو نداشتم...  

تنها راه نجات فکر بود... مسخرست اما ذهنم خالیه خالی بود... هر چی سعی کردم هجوم افکار رو درش وارد کنم فایده نداشت... ذهنم دلش فکر کردن نمی خواست... به سرم زد امتحان کنم ببینم کسی بیداره؟... اس ام زدم به بابا مجید : من امشب شب زنده داره جاهلم... بعد چشم دوختم به صفحه گوشی تا جواب بده... 15 دقیقه ای گذشت  و جوابی نیومد... طاق باز خوبیدم و دوباره سعی کردم فکر کنم...

دمت گرم ،شد...  تونستم...

به یه چرا که هیچ وقت جوابی براش نداشتم فکر کردم... گفتم شاید شب معجزه کنه و بالاخره یه جوابی پیدا کنم... همه چی  رو ،همه چی رو مرور کردم... از اول تا آخر با جزئیات... فایده نداشت... حرصم گرفت... دمر شدم و متکا رو گاز گرفتم... بعد با خودم گفتم اگه الان جون داشت حتما فحش می داد... بعد دوباره بازی اگه من اشیا بودم رو تکرار کردم... چشمام رو بستم و خودم تو تک تک اشیای دور و برم تجسم کردم... مبل؟... نه... لامپ؟... نه... کاسه توالت؟... نه... قاب عکس؟... گوره بابای خاطره... نه... میز؟... نه... خودکار ؟... نه... چشمم خورد به در... ایول خودشه... اینه... من درم... آره... همینه... در...  فوق العادست... همه ازش میتونن رد بشن... ورود و خروج... یه در هیچوقت از این که کسی که وارد شده یه رو خارج میشه ناراحت نیست... چون همیشه انتظار آدمای جدید رو می کشه...  و میدونه که یه عده هستن که همیشه وارد میشن و خروجشون مقطعیه... اینه... خیلی خوبه... در خوب و بد نمی شناسه... براش فرقی نمی کنه اینی که وارد شد خوبه یا بد؟.... از همه یه میزان استقبال رو داره... وابسته هم نیست... مهم هم هست!... خیلی خوبه...

از شدت ذوق دهن دره  هم از بین رفت... بیدار تر و قبراق تر شدم... هه... دیوانه...

بعد یادم اومد که در قفل هم داره!... حریم داره...

محرم هم هست... محرم اتفاقا و حرفا...

یهو یاد بچگیام افتادم که مامانم میخواست حرفی که تو خونه زده میشد بیرون درز نکنه می گفت حرف از این در بیرون نره!...

یا حرف استاد ریاضی کلاس کنکور که می گفت : همه مشکلات و ناراحتی و خوشحالیتون رو پشت در بذارین و بیاین سر کلاس...

 در خیلی مهمه... خیلی خیلی ...

من در هستم...

هوا روشن شده بود... به گوشیم نگاه کردم... بابا مجید جواب داده بود همینطور... !!!!...

خوابم برد...

تمام...


پی نوشت ۱: من پذيرفته ام كه بعضي چيزها هيچ وقت تغيير نمي كنند

پی نوشت ۲: زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست... هر چه گوید در حق ما حاجت هیچ اکراه نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:10  توسط غزاله  | 

 فرقی نمی کند

                  چه خوشت بیاید

                       چه خوشت نیاید

من کار خودم را می کنم..................

 

دوست داشتن................


پ.ن: وقتی درک نمی کنی، وقتی نباید خیلی چیزارو بدونی، سکوت می کنم و تو بیشتر ناراحت میشی... خسته شدم از سوال و توقع و سکوت.....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 15:3  توسط سمیرا  | 

دلیل بودن تو...

هر کسی دوتاست .و خدا یکی بود .و یکی چگونه می توانست باشد ؟هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .اما کسی نداشت ...و خدا آفریدگار بود .و چگونه می توانست نیافریند .زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . 


و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
وخدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت
.
حرف هایی است برای گفتن که اگرگوشی نبود ، نمی گوییم
.
و حرفهایی است برای نگفتن
...
حرف های خوب و بزرگ وماورائی همین هایند
.
 

و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود
.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود
.
در نبودن ، نتوانستن بود
.
با نبودن نتوان بودن .


و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد
.
                              و خدا گمشده ای داشت ...
    

(علی شریعتی)                                                                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 22:37  توسط غزاله  |