تلوزیون رو روشن کردم، چه برنامه ای بود نمی دونم ولی خانومی داشت می گفت : بالاخره به سزای اعمالش باید می رسید... اما اگه زودتر پیگیری می کردن شاید میشد جلو این فاجعه رو زودتر گرفت...
کنجکاو شدم ببینم قضیه چیه؟... کی چه کرده؟... سزای عمل چیه؟... فاجعه کدومه؟... بعد یه چند صحنه از دادگاه پسری رو نشون داد... دست و پا شکسته گیرم اومد که انگار دختری با دو پسر دوست بوده و دو پسر سر دختر دعواشون میشه و یکی، دیگری رو میکشه... پسری که مرتکب قتل شده بود گفت : حرفی برای گفتن ندارم فقط امیدوارم خانواده مقتول بتونن من رو ببخشن...
فکر کردم ای بابا... باز یه قتل دیگه... سر چی و چرا مهم نیست، مهم خون ریخته شدست...
بعد نشون داد پسر قاتل رو در ملا عام میخوان دار بزنن که، مثلا درس عبرتی باشد برای دیگران... پسره نعره هایی از ته دل میکشید و تقلایی میکرد که دل سنگ با همه سختیش به حالش میسوخت ، دل آدمیزاد نه...بعد بی تابی و گریه پدر و مادرش رو نشون داد...
جمعیت زیادی اومده بود برای تماشا... جمعیتی که تو چهره هاشون بی تفاوتی موج میزد...
بعد مصاحبه با مردم پخش شد:
- عالی بود... خیلی خوب بود... مردم عبرت میگیرند...
- باید از قوه قضاییه نهایت تشکر رو کرد
- جوونامون عبرت میگیرن تا دیگه از این کارا نکنن...
- خدا رو شکر قوه قضاییه سریع عمل کرد و طی مدت کمی ماجرا رو جمع کرد...
- خیلی خوب بود...
تو قیافه هیچ کدوم از این آدما که تو نظر و عقیده خودشون اومده بودن به سزای عمل رسیدن مجرمی رو نگاه کنن، هیچ اثری از تاسف و ناراحتی نبود...
انگار نه انگار که یه آدم پیش چشمشون دست و پا زد و جون داد... انگار داد اون آدم رو نشنیدن... گریه های معصوم پدر و مادرش رو ندیدن... همه لبخند میزدن...
همه انگار از سینما اومده بودن و داشتن فیلیمی رو تجزیه و تحلیل می کردن...
عالی بود؟... ینی دیدن مرگ یه آدم و دیدن زجر و التماس یه آدم، عالیه؟...
اصلا قصدم توجیه قاتل نیست... نمیخوام بگم اعدام خوب یا بد؟...
حرف من حرف آدمیته... حرف من اینه که دیدن خون برامون لذته... حرف من اینه دیدن ذره ذره جون دادن آدم، برامون تفریح خوبیه... حرف من سنگدلیه...
من اون آدمایی رو منظورمه که، با لذت مرگی رو تماشا میکردن...
منظورم خون دوستیه...
هرچقدر هم آدمی که جلومون جون میده بد طینت... پست و فاسد باشه، باز، آدمه... باز دیدن التماسش دیگ رحم و شفقتمون رو باید به جوش بیاره... باید پامون رو بلرزونه... اما نه...
شادمون میکنه... راضیمون میکنه... سرگرممون میکنه...
چمون شده؟... چرا انقدر سنگدل شدیم؟... بی رحم شدیم؟... چه بلایی سرمون اومده که به حکم قضاوت، سخت شدیم؟...
یاد پست راز افتادم... شاید از همون گوسفند سر بریدنه و لذت بردن از خون باشه... شاید از همین اتفاقای کوچیک شروع شد و ما رو تبدیل کرد به یه آدم خشن و خون دوست...
یاد دوست افتادم که: کله گنجشکی رو زنده کند تا گوشتش رو کباب کنه بخوره...
شاید از همین جا شروع شد...
از موقعی که دعوا دیدیم بجای پا درمیونی منطقی، اصلا، گذشتن... با لذت تموم وایسادیم نگاه کردیم....
از همن خرده اتفاقا... از همین جا بود؟...
چه بلایی سرمون اومده؟... چرا انقدر وحشی شدیم؟...